محراب

فرهنگی هنری (داستان کوتاه)

چند روز قبل خدمت آقای ناصر ملک مطیعی رسیدم. کلی گپ و گفتگو داشتیم. از گذشته ها گفت. و از سینما....
این مرد فوق العاده است. بیخود نیست بین همه مردم محبوب و دوست داشتنی است. مرد بسیار بزرگوار و بزرگ منشی است. و بسیار فروتن و مردمی. فروتنی اش
او را فراتر از ذهن من برد. دانش و تسلطش بر سینما...
نود و هشت فیلم بازی کرده . پنج فیلم کارگردانی داشته. و چندین فیلمنامه اجرا شده ...
حسرت خوردم بر این هنرمند که سالهاست از بازیگری او بی نصیب هستیم...
حیف که داش فرمون را از پشت با چاقو زدند نامردا..........
حیف که مهدی پاشنه طلا دیگه خونه نشین شده.....و چماق بدستا توی محل جولون میدن.......اگه آقا مهدی بود.........کی جرات اینکارا رو داشت....
حیف که فیلم سلطان صاحبقران او را در نقش امیرکبیر ندیدم.
حیف................حیف از این سینما
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشد این مرد افسانه های سینمای ایران.
نگاره: چند روز قبل خدمت آقای ناصر ملک مطیعی رسیدم. کلی گپ و گفتگو داشتیم. از گذشته ها گفت. و از سینما....
این مرد فوق العاده  است. بیخود نیست بین همه مردم محبوب و دوست داشتنی است. مرد بسیار بزرگوار و بزرگ منشی است. و بسیار فروتن و مردمی. فروتنی اش او را فراتر از ذهن من برد. دانش و تسلطش بر سینما...
نود و هشت فیلم بازی کرده .  پنج فیلم کارگردانی داشته. و چندین فیلمنامه اجرا شده ...
حسرت خوردم  بر این هنرمند که سالهاست از بازیگری او بی نصیب هستیم...
حیف که داش فرمون را از پشت با چاقو زدند  نامردا..........
حیف که مهدی پاشنه طلا دیگه خونه نشین شده.....و چماق بدستا توی محل جولون میدن.......اگه آقا مهدی بود.........کی جرات اینکارا رو داشت....
حیف که فیلم سلطان صاحبقران او را  در نقش امیرکبیر ندیدم.
حیف................حیف از این سینما
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشد این مرد افسانه های سینمای ایران.‏
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 21:22  توسط محراب  | 

گاهی ننوشتن سخت تر از نوشتن است
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:9  توسط محراب  | 

زن رو به دوربين /مديوم
چيه؟نگاه داره؟
نشستي و منو نگاه ميكني كه چي؟
آره شايد تو اون نگاه هاي تو پر از حرف باشد اما بغضم پر از حرفه،اشكم پر ار حرفه،لبام پر از حرفه.حرفهايي كه تو طاقت شنيدنشون رو نداري،داري؟د نداري.اگه داشتي كه فقط نگاه نمي كردي.
خوبه خوبه حالا نميخواد اينجوري نگاه حق به جانب بگيري.من تورو خوب مي شناسم،حتي از مادرت بهتر مي شناسم.خوب مي دونم آش رشته رو بدون كشك،بادمجون رو بدون نعنا و عكاسي رو بدون فلاش دوست داري.هميشه مي گي نور بايد از چهره خود آدم باشه نه از فلاش من،غذاهم طعمش مهمه نه نوعش.مي بيني كه خوب مي شناسمت،از همون اول هم خوب شناختمت.از همنو اول كه منو به عنوان سوژت انتخب كردي،البته من به عنوان سوژت نبود،فقط آك سوار صحنه ات بودم.اصلا ما زنها فقط آك سوار صحنه ايم…
يادته ترم آخرت.عنوان پروژت“تصوير زن در آئينه اجتماع“بود.به من گفتي كه چون تصاوير انتزاعي سورئال ميخواي بگيري مايلي از فقط از يك چهره استفاده كني.(مكث)
فقط يك نفر.فقط يك نفر.اون يه نفر من بودم.راستش رو بگو من تنها سوژه تو بودم… يا اينكه… يا اون دختر زشت بد تركيب و بدقواره…چي بود اسمش؟هم رشته خودت بود.من بهش مي گفتم حلقه گمشده داروين.
چيه؟
خوشم مياد اين جور مواقع صدات در نمي ياد.جيك نمي زني.نمي توني حرف بزني،فقط نگاه مي كني،نگاه ،آخ از دست اون نگاهات.خوب من هم عاشق اون نگاهات شدم .
خوب تو هم سوژه من شدي.هي ازت طرح و اسكيس زدم.بعضي ها رو رنگ روغن زدم بعضي رو هم آب رنگ.بعضي وقتها سياهت مي كردم هـ… اون هم سياه قلم،خيلي وقتها هم با ذغال تو هم مي گفتي ما خودمون ذغال فروشيم.
ــ صداي زنگ تلفن…و زن به طرف گوشي تلفن به طرف ديگر اتاق مي رود…
بشين خودم گوشي رو بر مي دارم.
الو سلام مامان،چطوري؟ بابا خوبه؟منم خوبم.آره آره خوبه اون هم خوبه(نگاه به دوربين با لب اشاره مي كند مامانه)نيگا كنم؟نه بابا ،حوصله ندارم هميشه چرت و پرته.نمي خوام كنترل فكرم با كنترل تلويزيون تغيير كنه.خبرهاش كه قديمي و حجريه و به درد موزه ايرا باستان مي خوره از بس كه قديميه،برنامه هاش هم همش پزشكي و آب درماني يا موعظه و غزله، روزهاي جشن هم كه همش ژانگوله بازيه.
زن در حال راه رفتن و تلفن صحبت كردن به طرف آشپزخانه ميرود.در يخچال را باز مي كند و يك ليوان شير براي خود ميريزدو نم نم شروع به خوردن مي كند.
آره خوب.خوب…نه مامان صد دفعه گفتم من حوصله هيچكس رو ندارم،فهميدي.
ــگويا طرف مقابل(مادر)تلفن را قطع كرده است و صداي بوق ممتد شنيده مي شود…زن ادامه ليوان شير را سر مي كشد.
ــليوان خالي را روي پيشخوان مي گذارد.به طرف ميز مي آيد روبروي آن مي تشيند و به چهره و بزك صورت خود نگاه مي كند و دست به صورت خود مي كشد.انگشتي به ميان دو ابرو محل پيوستگي ابروها(غمگين مي شود)
همانطور كه در آينه به چهره خود نگاه ميكند مي گويد:
ببينم تو چرا اينقدر ابرو پيوسته ها رو دوست داري؟
و ناگهان زير خنده مي زند هـ….
آره بابا يادمه هر دفعه كه اين سؤال رو ازت كردم گفتي:
حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد
جاي در گوشه محراب كنند اهل كلام
بنده خدا،حافظ،اگه مي دونست از شعرهاش اينجوري سوء استفاده ابزاري ميشه بجاي شعر گفتن مي رفت تو كاره معاملات املاك و خريد و فروش زمين و آپارتمان و خونه هاي دوبلكس دونبش اكازيون…(خنده…)
بعد اون موقع مي گفت:
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه خانه اول بود ارزان ولي بالا رفته قيمتها
(خنده…)
زن از روبروي آينه بلند مي شود و به طرف آشپزخانه مي رود و مشغول تهيه غذا مي شود.در همان حين مي گويد:
بالاخره نگفتي شام چي مي خوري؟برنج و خورشت بادمجون يا مخلوط آبگوشت و فسنجون؟
زن در حالي كه مشغول طمع چشيدن مقداري از غذاست مي گويد:
بگو ديگه با نمك يا بي نمك…
با توام با نمك!!بگو ديگه چي مي خوري و در قابلمه را مي گذارد.
ــصداي زنگ خانه…
زن به طرف در خانه مي رود،در را باز مي كند.پسر همسايه جهت گرفتن كمي پيچ گوشتي آمده است.
بچه همسايه:سلام
زن:سلام
بچه همسايه:ابام سلام رسوند گفت:شما پيچ گوشتي داريد،تلفن ما خراب شده،مي خواد درستش كنه.
زن:بله كه داريم،بيا تا بهت بدم.
ــ زن به داخل اتاق بر ميگردد.داخخل انباري (يا آشپزخانه)مي رود،كشو را باز مي كند تا پيچ گوشتي را به پسر بدهد.
ــ پسر كمي داخل مي شود و كنجكاوانه داخل خانه را نگاه مي كند.
ــ زن در هنگام باز كردن كشوها به چند آلبوم عكس كه عكس هاي داخل آن كامل چيده نشده است،برمي خورد عكسها مربوط به يك رزمنده است كه در جبهه در كنار دوستانش ميباشد عكسها به زمين مي ريزند…در كنار عكس ها پيچ گوشتي را پيدا ميكند آن را بر مي دارد و به طرف پسر بچه مي آيد.جلو پسر بچه زانو مي زند و مي گويد:
اين پيچ گوشتي!!حالا يه بوس به خاله ميدي؟
ــ زن كودك را عاشقانه در آغوش مي كشد و موهاي او را لمس مي كند.
ــ پسر بچه بلا تكليف است.
ــ زن به خود مي آيد-بغضش را فرو مي نشاند-كودك را رها مي كند.
ــ كودك خداحافظي مي كند و ميرود.
ــزن در را پشت سر او مي بندد و به در تكيه مي دهد-بغض ميكند و اشكي از گوشه چشمانش رها مي شود.(دوربين زوم ميكند) 
زن به همان حال و حس به طرف عكسها مي آيد،مشغول جمع آوري عكسها ميشود كه ناگهان خون دماغ ميشود.چند قطره خون روي عكسها مي چكد.زن دست به بيني ميزند،دستانش خوني ميشود.به خود مي آيد دستش را جلوي بيني اش ميگيرد و طوري عمل مي كند كه كويي نمي خواهد كسي از اين موضوع خبردار شود.سريع و يواشكي به دستشويي مي رود.خون بر روي دستشويي ميريزد.از داخل آيينه زن را ميبينيم كه متفكرانه به خود نگاه مي كند زن صورتش را پاك مي كند از دستشويي بيرون مي آيد.گويي هيچ اتفاقي نيافتاده است.
عكسها را بر ميدارد و جمع و جور ميكند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:46  توسط محراب  | 

پسر: این عکس کیه؟

دختر: این جوونیهای بابامه. وقتی رفته بود شمال این عکسو گرفت.

پسر: اون خانومه کیه؟

دختر: این مامان بزرگمه.. ببین وقتی جوون بوده چه خوشگل بود..اون مرد کناریش هم داییمه..

پسر: این پسربچه کیه؟

دختر: این منم...هه هه هه  این عکس سه سالگیمه. موهام کوتاه.. بابام خیلی پسر دوست داشت. اما ما هر سه تامون دختر بدنیا اومدیم..

پسر: این عکس را کجا گرفتی؟

دختر: این عکس آخر دبیرستانمه آخرین روز مدرسه... با بچه ها توی کلاس پارتی گرفته بودیم.

پسر: این عکس رو کی انداختی؟

دختر این عکس ترم اول دانشگاست.

پسر: این مرد کیه؟

دختر: ا... ا... ا...  چیز ....جیز ... این دیگه... قبلا داداشم بود...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 14:4  توسط محراب  | 

ابرهای سفید در آخرین پرتو نور خورشید رنگارنگ شده بودند. غروب بود. دوربین عکاسی ام بود او بود و من.

بهش گفتم: کمی برو بالاتر. حالا بیا این ورتر.

گفت: بیا با دوربین من بگیر.

گفتم: لنز دوربین من وایدتره. می خوام تو رو توی بک گراند آسمون و خورشید و غروب بگیرم.

او لبخند زد من دکمه شاتر رو زدم.

در یک آن همه چیز ثبت شد.

آسمان و غروب خورشید و او که لبخند زده بود و موهایش که در باد می رقصیدند و صدای خنده و بوی خوش عطر.

از خواب پریدم. گیج بودم. طول کشید تا به خودم اومدم. به خوابم فکر کردم تا تصاویر بیشتری در خاطرم بمونه. نگاهم به دوربین عکاسی ام افتاد. امروز صبح برای پروژه پایان تحصیلی ام باید از تابلو های خطی موزه عکس می گرفتم.

از عکاسی بیرون اومدم. عکس ها را از پاکت بیرون آوردم. و به راه افتادم. عکس ها همه خوب شده بودند. ولی یکی از آنها خیلی عجیب بود. چون اصلا عکس پروژه عکاسی من نبود. تصویر ابرهای رنگی بود و غروب. و تصویر محو کسی. تصویر کاملا محو محو بود. یاد اون خواب افتادم. عرق سردی روی پیشونی ام نشست. همان بوی خوش دوباره امد اما تصویر محو بود.

محمد علی محرابیگی. ۹/۶/۱۳۸۳

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:28  توسط محراب  | 

هزار سال گذشت تا زن از پله ها بالا رفت، از زير طاق گذشت، وارد ساختمان شد. زن از ميان مرداني زهره پوش و آهنين كه در گوشه و كنار ساختمان ايستاده بودند، گذشت. خنجرها و شمشير هاي بر در و ديوار آويزان بودند. زن از ميان همه آنها گذشت. پادشاهي سنگي با موهاي مجعد بر صندلي نشسته بود و بار عام ميداد. زن از ميان كاسه هاي سفالي و سيمين و زرين گذشت، شير هاي غران از خدايگان محافظت ميكردند و خدايگان كوچك و بزرگ فلزي در كنار هم بودند. زن باز هم خود را تنها حس مي كرد،  آرام قدم برداشت دور خود چرخي زد نور كم رنگ و ملايمي از پنجره به صورتش تابيد. عصر نزديك ميشد.
ـ بلاخره اومدي ؟
صدا را از پشت خود شنيد. مردي با موهاي سفيد و بلند، در پشتش بود. زن آرام گرفت. به صورت مرد خيره شد.
زن: من نيومدم، تو رفتي.
مرد: فرقي نميكند همه ما در رفت و آمديم .
زن: هدف زندگي اين نيست، زندگي زندگيه.
مرد: من خيلي وقت بود كه منتظرت بودم، اينجا و تنها
زن: من هم سالهاست كه دنبالت ميگردم، همه جا و تنها
باد يك طره موهاي مرد را بر پيشاني اش انداخت، در سايه روشن چهره مرد، هزار سال تنهايي و انتظار ديده ميشد .
زن: من ميروم
مرد: و من هميشه اينجا هستم.
هزار سال گذشت تا از پله ها پايين رفت، مرد نمكي نشسته بود و باد موي او را تكان ميداد، عصر شده بود، موزه ايران باستان تعطيل شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:4  توسط محراب  | 

کیفم را از این دست به دست دیگرم می دهم و همچنان در پیاده رو خیابان به پیش می روم. جلوتر از من مردی روزنامه ای بدست دارد نیم نگاهی به روزنامه و نیم نگاهی به جلوی پای خویش دارد قدم می زند. شاید در صفحه آگهی به دنبال کار می گردد و شاید هم خبرهای ورزشی را می خواند از او رد می شوم. درون ساندویجی مردی بر صندلی نشسته و با دو دست ساندویجی را گاز می زند و آن را در زیر دندان های خود خورد می کند. آن طرف تر کودکی در جلوی اسباب بازی فروشی خود را در سرزمین اسباب بازی ها می بیند و با نگاهی از حسرت و اندوه به جعبه های کوچک رنگی نگاه می کند  می گذرم.

دختر و پسر جوانی جلوی من قدم می زند پسر جوان است و دختر غمزه کنان قدم از قدم بر می دارد زیر چشمی پسر را می نگرد. دست هایشان سخت به هم فشرده است شاید قلب هایشان نیز اینطور باشد شاید هم نه.

قدم هایم را سریع تر می کنم و از کنار آنها می گذرم. کودکی با گریه چادر مادر خود را می کشد تا برای او کیکی بخرد اما مادر تنها او را می نگرد و در اعماق خویش می سوزد و از خشم بر پدر فرزندش فحش می دهد. سرم را پایین می اندازم و به کفش هایم نگاه می کنم با صدای ناگهانی بوق یک موتورسوار در پیاده رو که از کنارم می گذرد به خود می آیم.

دختری دم بختی با مادرش وارد مغازه لوازم خانگی می شود. او در این اجناس  آینده خویش را می بیند که روزی برای همسرش کدبانویی باشد چه امیدی در چشم و تخیلاتی در ذهن دارد. مردی با لباس نارنجی و جاروی بلند در دست خاک های خفته بر پهنه زمین را بسویی می راند. و همراه حرکات موزون خویش خاطرات سال های جوانیش را بیاد می آورد و بعد بر روزگار لعنت می فرستد. او غرورش را کنار همان خاکروبه ها می بیند اما چه کند فرزندانش شب در انتظار دستهای صمیمی اما پر او هستند اگر او این کار را نکند شب بجز اشک چشمی در سفر خالی شام چیزی نخواهد داشت.

از میان خاک های به هوا برخاسته می گذرم  گلویم انباشته می شود  از خاک و غبار جلوی خود منبع آبی می بینم و در لیوان اسیر شده به زنجیر آبی می نوشم و برای پدر و مادر آن ساقی از خداوند طلب آمرزش می کنم. نگاهم به آن سوی خیابان می افتد دختر یا زنی منتظر ایستاده  منتظر شخصی  است که او را همسفر خویش سازد نمی دانم چه فکری کنم پس می گذرم به چهار راهی می رسم که هیچ اثری از چراغ سه رنگ ندارد از خیابان می گذرم باجه  روزنامه فروشی با روزنامه ها و مجلات رنگارنگ وجود دارد  بنا به عادت دیرینه خود با دقت به همه عنوان ها را نگاه می کنم اما هیچ خبر تازه ای نیست با اکراه دل می کنم و می روم مردی سیه چرده با ریش های کثیف چهارچرخه انباشته از نان های خشک از روبرو می آید و فریاد می زند و پشت سرش چند پسر دبیرستانی غرق در دوران نوجوانی صدای او را تکرار می کنند و می خندند ناگهان صدای ترمز شدیدی نگاهم را به خیابان می کشد تصادفی شده است و هر دو راننده ناراحت و خشمگین قبل از پیاده شدن معتقدند که طرف مقابل مقصر است.

زیر پایم خلائی احساس می کنم و زمین می خورم و بخود که می آیم می بینم در چاله ای افتادم که گویا روزهای قبل برای تعمیر لوله آب کنده شده بود. خوشبختانه دست و پایم سالم است اما غرورم شکسته است.

در جلوی طلافروشی چند زن کنجکاوانه به برق زرین طلاها می نگرند و شاید در ذهن نقشه هایی برای حقوق شوهرانشان می کشند.

برای اینکه دوباره زمین نخورم جلوی پایم را نگاه می کنم  اما توجهم به دو سرباز جلب می شود که جلوتر از من حرکت می کنند و از روبروی آن ها  چندین دختر می آیند آنها به هم می رسند سربازها چیزی می گویند دخترها رد می شوند . سپس همگی می خندند

پسر نوجوانی همراه توپ فوتبال از کنارم می گذرد. و پیرمردی با زنبیلی از نان از روبرو می آید. قدم هایم خسته اند اما همچنان به راهم ادامه می دهم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:13  توسط محراب  | 

تو تصویر ماه هستی

در چهره زلال برکه

افسوس که با موجی درهم می شکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:42  توسط محراب  | 

وقتی به گذشته می اندیشم. به زمانی که در خانواده ای پر جمعیت و خانه بزرگی که در وسط حیاط آن حوض آبی پر لز ماهی قرمز  وباغچه ای با درخت های سیب و گلابی و خرمالو و بید مجنون و پدر بزرگ و مادر بزرگی که همه در کنار هم زندگی می کردیم و خانه که کلونی زیبا به در آن آویخته بود و غروب ها که زن ها حیاط را آب  و جارو می کردند و سماور و قلیان را حاضر. و مردهای که خسته از کار روزانه را مهمان عاطفه های خود می کردند... و پدر بزرگ تار خوشنوایش را می بوسید و با نام حق بر سیم های آن می نواخت...حسرتی بر خود و زمانه می خورم. تار پدر بزرگ قصه روزگار بود و نغمه آن طنین انداز باغکوچه های مهربانی  و نه تنها جمع خانواده که ماهیان قرمز حوض و گلپونه های باغچه و قمری های لانه کرده روی حصیر پنچ دری  همه و همه با نوای زخمه پدربزرگ بر تار آشنا بودند و آواز او مرهم روح ملتهب و جان های بی تاب ما بود. زمانی که کرک های غصه بر لباس صدوصله غم می نشست باز این تار پدربزرگ بود که آیه های پاک نجابت و مهر را می نواخت و شبنم احساس را بر ساقه های سبز تمنای جان می نشاند.

در فصل سرما و برف در زیر کرسی گرم نوبت شاهنامه خوانی بود. شاهنامه را پدربزرگ و مردان خانه می خواندند و زن ها و بچه ها غرق در داستان های سیاوش و افراسیاب . رستم و منیژه بودند.

مشاعره عطر خوشبوی کلام بود و همه خانواده در آن حضور داشتند الغرض کوچک تر ها به سبب یادگیری و آشنایی فرهنگ و ادب. لسان الغیب و شیخ اجل و مولانا آیه های تکرار کلام بودند و گاه گلبرگ کلام پدر بزرگ گلشن راز و و شیخ محمود شبستری  و ما کوچک ترها که ساکن ولایت سادگی بودیم و اندیشه مان به اقتضای سن و سالمان بود برای طراوت سخن  شعرها و لالایی هایی که مادرها به هنگام خواب می خواندند تکرار می کردیم. اشعاری که برخاسته از آغوش کوچه ها و بانگ سرگردان چهار سوق ها و طراوت آب پاشی شده گذرها بود. آن ادبیات بازتاب شادی و غم ها و ظلم و ستم ها و سرنوشت مردم کوچه و بازار بود. مردمی که با صدای ضرب شیرخدا بیدار می شدند و با کرکره های مغازه ها را بالا می زدند. و غروب ها در قهوه خانه یی که مزین به تمثال مولا و پهلوانان و پرده های شاهناه ای بود پرده خوانی نقالان را گوش می دادند....و...اما امروز...انسان امروزی مسخ تکنولوژی شده و امروز  ایسمی جدید بر ایسم های مکاتب فلسفی و هنری اضافه می کند.....امروز جای پدر بزرگ ها از صدر مجلس به خانه سالمندان تغییر کرده است. امروزه در خانه های قوطی کبریتی بدون حیاط و ماهی و پونه زندگی می کنیم. فامیل را هر از گاهی آن هم در مراسم عزاداری ملاقات می کنیم.

صبح ها به خانواده سلام کرده و نکرده با عجله از چای و پنیر دانمارکی و کره هلندی و نان باگت می خوریم. با سرعت خود را به صف مترو می رسانیم و باید تمام حواسمان به جیبمان باشد تا...الخ...به اداره می رسیم و نگرانیم که ریسمان از تاخیرمان خبردار نشده باشد.

شب ها ملول و خسته به خانه می آیم و بجای دیدار پدربزرگ و مادربزرگ صاحبخانه را با ابروی در هم رفته می بینیم. بجای نغمه دلنشین تار پدر بزرگ ــ در حالی که ساندویج می خوریم ــ  تلویزیون را روشن می کنیم و صدای درهم ورهم  ناملموس می شنویم و شاید اگر آنتن ماهواره ای و دی وی دی پلیر و ویدیویی داشته باشیم آهنگ های هوی متال و راک و سکس و پرنو ... به همراه حرکات دیوانه وار رقاص ها و...والخ.

امروز بجای شاهنامه خوانی دائم خرج و مخارج روزانه را می خوانیم و با خانواده بجای مشاعره مشاجره می کنیم و...

محمد علی محراب بیگی

این متن را سالها قبل نوشته بودم   

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 10:26  توسط محراب  | 

بر کوههای پربرف بیستون

فرهاد تصویر شیرین به کوه کند

افسوس

نقش بر روی برف بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:30  توسط محراب  | 

ماهی سیاه کوچولو عاشق آفریقا بود.

چون ادم منفی بافی بود از اعداد منفی استفاده می کرد.

هر وقت بغضم می ترکد لوله کش را صدا می کنم.

آنقدر پا در کفشم کرد که کفشم گشاد شد.

حرفهای ماهی همیشه آبکی است.

برای اینکه خونم کثیف نشود در آن زباله سیگار نمی ریزم.

موشها عاشق دامادهای هستند که گربه را دم حجله می کشند.

زخم معده اش را باندپیچی کرد.

بهترین مکان برای مجسمه آزادی میدان آذری است.

بعلت تنگی دریچه قبلم میکروب عشق نتوانست وارد آن شود.

آدمخوارها هرگز خودخوری نمی کنند.

عینکم هیچ علاقه ای به هویج ندارد.

برای اینکه پایم خواب نرود دائم با او صحبت می کنم.

پایم در بند کفش محبوس است.

همیشه در کفشم میخ می گذارم تا دیگران پا در کفشم نکنند.

گل میمون از درخت نارگیل بالا رفت.

وقتی گلبولهایش اعتصاب غذا کردند  مرد.

وقتی دلم غش رفت چشمانم از ترس گریه کردند.

من وقتی کار می کنم که بیکار باشم.

آفتابگردان بچه آفتاب و عکس برگردان است.

ماهی آزاد حتی در شکم مرغ ماهیخوار آزادیخواه می ماند.

برای اینکه قلبم نشکند آن را دور از دسترس قرار دادم.

از بس خجالت کشیدم به ته چاه رسیدم.

گل یخ سردترین گل است.

هیچ وقت سرزده به سلمانی نمی روم.

عاشق همیشه با کاسه چشمانش آب می خورد.

چون سایه اش سنگین است از فرقون استفاده می کند.

چون عشقش دروغین بود برایش گل مصنوعی فرستادم.

اسب های آبی همه خاکستری هستند.

بادبادک همیشه سرش را به باد می دهد.

وقتی به پایش افتاد فهمید پایش مصنوعی است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 15:30  توسط محراب  | 

سال ها قبلِ حدود اواخر دبیرستان که بودم کتابهای پرویز شاپور را می خوندم  اون زمان خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. و گاه به سبک و سیاق ایشان جملاتی را می نوشتم. چند روز قبل که لابلای خرت و پرتها دنبال چیزی می گشتم اون دفتر قدیمی را پیدا کردم  فکر کردم بعد نیست این نوشته ها را در بلاگم بگذارم و نظرات دوستان را بدونم.

داوینچی با کشیدن منالیزا حلقه گم شده داروین را پیدا کرد.

نگاهم را به نگاهش دوختم.

نهنگ ماهی آزاد را روی سفره ماهی می خورد.

وقتی کور شد عینکش بازنشسته شد.

آب گل آلود یا آب زلال برای ماهی کور فرقی ندارد.

بادبادکم رنگین کمان را سوراخ کرد.

چربی برای دلتنگی ضرر دارد.

گربه عاشق گربه ماهی است.

عقل و عشق مثل دو خط موازیند. هرگز به هم نمی رسند اما در کنار هم هستند.

در هوای طوفانی به بادبادکم چتر نجات می بندم.

با تیر نگاهش او را به رگبار بست.

وقتی تصمیم به خودکشی گرفت خودخوری کرد.

هر وقت کبکم خروس می خواند مرغ همسایه ابوعطا می خواند.

اتومبیلم جاده را زیر کرد.

اعداد در هم ضرب شده را به کلانتری بردند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:48  توسط محراب  | 

مرد وقتی سند ازدواج را امضا کرد معنی مرگ را فهمید.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 12:21  توسط محراب  | 

وارد خیابان اصلی می شوم. کتابفروش اواسط خیابان است. سرتاسر خیابان تابلو توقف ممنوع کاشته شده است. و کنار همه آنها یه ماشین پارک شده. یک کتاب میخوام بخرم و خیلی معطلی ندارم. نگاهم به انتهای خیابان می افتد. یک پلیس مشغول جریمه نوشتن برای ماشین های پارک شده است. و انتهای خیابان به سمت بالا می آید و ده دوازده تایی جریمه نوشته است. به پلیس می رسم و از کنارش می گذرم. در آینه نگاهش می کنم و به انتهای خیابان می رسم. پلیس برگ جریمه را زیر برف پاکن می گذارد و به سراغ ماشین بالاتری می رود. اتومبیلم را جلوی آخرین خوردو  پارک می کنم و دوباره در آینه پلیس را می بینم همچنان سخت مشغول است. از ماشین پیاده می شوم و آن را قفل می کنم. ماشین بالاتری من قرمز رنگ است و یک برگ جریمه زیر برف پاکن آن اسیر شده است. آن را برمی دارم و زیر برف پاکن اتوموبیل خودم می گذارم. خیالم راحت می شود چون اگر پلیس سراغ ماشینم بیاید و برگ جریمه ببیند فکر خواهد کرد که قبلا آنر جریمه کرده و دیگر با آن کاری ندارد.

به طرف کتابفروشی می روم و مثل همیشه در کتابها غوطه ور می شوم و زمان را در کتابفروشی گم می کنم. کتاب مورد علاقه را پیدا می کنم. مجموعه داستانهای مینی مال. میخرم و بیرون می آیم. کنار اتومبیلم هستم و برگ جریمه برمیدارم تا به صاحبش برگردانم. لحظه ای فضولی ام گل می کند تا بدانم پلیش برایش چقدر جریمه نوشته است. وای هفت هزار تومن...ولی لحظه ای شماره آشنا توجهم را جلب می کند. شماره پلاک آن دقیقا شبیه شماره اتومبیل من است. به اتومبیل  قرمز رنگ نگاه می کنم یک برگ جریمه در زیر برف پاکنش با نسیم تکان می خورد و برای من دست تکان می دهد. پس  این برگ جریمه خود من است. کنار شماره پلاکم نوشته شده: خودتی

تهران. محمد علی محراب بیگی

۸۵/۱۰/۲۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:3  توسط محراب  | 

زنگ‌ خورد و وارد كلاس‌ شدم‌. اصلا حال‌ و حوصله‌ درس‌ را نداشتم،‌ تازه‌ چه‌ رسد به‌ آنكه‌ آقاي‌ شريعت‌ بيايد و علاوه بر درس دادن  موعظه‌ هم كند. خيلي‌دلم‌ مي‌خواست‌ بجاي‌ كلاس‌ آقاي‌ شريعت‌، ورزش‌ داشتيم‌ و فوتبال‌ بازي‌ مي‌كردم‌، يا حداقل‌ انشاء داشتيم. ولي‌ چاره‌اي‌ نبود، بايد پشت‌ نيمكت‌ مي‌نشستم‌ و درس‌ گوش‌ مي‌دادم‌.
هنوز تو فكر بودم‌ كه‌ مبصر داد زد: برپا
آقاي‌ شريعت‌ وارد كلاس‌ شد و بچه‌ها ايستادند; آقاي‌ شريعت‌ سلام‌ غليظي‌ كرد و به‌ بچه‌ها گفت‌: بفرماييد.
بعد كيف‌ دستي‌اش‌ را روي‌ ميز گذاشت‌ و روي‌ صندلي‌ خود نشست‌ و بلا درنگ‌ كتاب‌ را باز كرد. از شهرام‌ كه‌ در رديف‌ اول‌ نشسته‌ بود پرسيد: هفته‌ پيش‌ تا كجا درس‌ دادم‌؟
 شهرام‌ جواب‌ داد: تا صفحه‌ 78
آقاي‌ شريعت‌ كتاب‌ را باز كرد و شروع‌ به‌ درس‌ دادن‌ كرد. بيشتر از حوصله‌ام‌ سررفت‌. نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌ پيمان‌ كنارم‌ نشسته‌ بود و به‌ درس‌ گوش‌ مي‌داد. آهسته‌ به‌ او گفتم‌: ميآي‌ شطرنج‌؟
گفت‌: نه‌.
گفتم‌: چرا؟
گفت‌: شريعت‌ مي‌بينه‌ و حالمون‌ رو مي‌گيره‌.
توي‌ دلم‌ بهش‌ گفتم‌: ترسو.
بعد نگاهي‌ به‌ آخر كلاس‌ كردم. نويد و هاشم‌ با هم‌ صحبت‌ مي‌كردند. فرهاد و حسين‌ با هم‌ مشغول‌ نقطه‌ بازي‌ بود. سعي‌ كردم‌ به‌ آنها اشاره‌ كنم‌ كه‌: بعد هم‌ نوبت‌ من‌. اما آنها سرشان‌ گرم‌ بازي‌ بود. نادري‌ هم‌ كه‌ در آخرين‌ رديف ‌نشسته‌ بود، خودش‌ را پشت‌ سر علي‌ پنهان‌ كرده‌ و خوابيده‌ بود.
دوباره‌ نگاهي‌ به‌ آقاي‌ شريعت‌ كردم. پشت‌ سر هم‌ حرف‌ مي‌زد. حواسم ‌به‌ مگسي‌ كه‌ روي‌ ميز جلويي‌ نشسته‌ بود جلب‌ شد، نمي‌دانم‌ در اين ‌زمستان‌ اينجا چكار مي‌كرد؟ يك‌ لحظه‌ فكر كردم‌ بگيرمش‌، اما نمي‌شد. بخاطر همين‌ به‌ محمد كه‌ در ميز جلويي‌ نشسته‌ بود نشانش‌ دادم‌. او تا خواست‌ مگس‌ را بگيرد مگس‌ پريد.
احساسي‌ به‌ من‌ دست‌ داد. يك‌ تكه‌ كاغذ از دفتر پيمان‌ كندم‌ و تصميم‌گرفتم‌ چهره‌ آقاي‌ شريعت‌ را بكشم‌. به‌ او نگاه‌ كردم‌. هميشه‌ از اينكه‌ شكل ‌افراد مختلف‌ را بكشم‌ لذت‌ مي‌بردم‌، بخصوص اگر كسي‌ ويژگي‌ خاصي‌ درچهره‌اش‌ داشت‌. اما آقاي‌ شريعت‌ در چهره‌اش‌ چيز خاصي‌ نبود. به‌ جزچشمهاي‌ عميق‌ و ابرواني‌ كه‌ با هر جمله‌اي‌ كه‌ مي‌گفت‌، آنها را بالا و پايين‌ مي‌برد.
شروع‌ كردم‌، اول‌ جاي‌ ابروها و چشم‌ها را مشخص‌ كردن و بعد بيني‌اش‌ راكشيدم‌. زير چشمي‌ دوباره‌ نگاهي‌ به‌ آقاي‌ شريعت‌ كردم‌، چقدر ابروهايش‌ را تكان‌ مي‌داد، بيني‌ چاغي‌ داشت‌، مثل‌ دماغ‌ بوكسورها، در عوض ‌داراي چشم‌هاي‌ تيزي‌ بود. دوباره‌ مشغول‌ كشيدن‌ چهره‌ او شدم‌. لبهايش‌ را كشيدم؛‌ كم‌كم‌ شبيه‌ آقاي‌ شريعت‌ شد ولي‌ لبهايش‌ كمي‌ ضخيم‌ شده‌ بود. تصميم‌ گرفتم‌ گوشه‌ لبهايش‌ را كشيده‌تر كنم‌ تا مثل‌ زنها شود، بعد گوشهايش‌ را بكشم‌. ناگهان‌ فقط دستي‌ را ديدم‌ كه‌ از جلوي‌ چشمانم ‌گذشت‌ و كاغذ نقاشي‌ام‌ را كشيد. سرم‌ را بلند كردم، آقاي‌ شريعت‌ بود، فقط نگاهي‌ به‌ من‌ كرد و از كنارم‌ گذشت‌ و به درس دادن ادامه داد.
گوشهايم‌ سرخ‌ شد. قلبم‌ به‌ شدت‌ تپيد. حركت‌ خون‌ را در شريان‌هاي‌ مغزم‌ حس‌ كردم‌. ترس‌ تمام‌ وجودم‌ را گرفت‌. نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌. كف‌ دستهايم‌ عرق‌ كرده‌ بود. به خودم گفتم‌ الان‌ است‌ كه‌ سرم‌ فرياد بزند: چكار مي‌كني‌؟ اين‌ چيه‌ كشيدي‌؟ زود برو دفتر مدرسه‌. پيش‌ مدير...
ولي‌ نگفت‌... با خودم‌ گفتم‌ حتما وقتي‌ درسش‌ تمام‌ شد يك‌ سيلي‌ آبدار به‌گوشم‌ مي‌زند. التهاب‌ تمام‌ بدنم‌ را فراگرفته‌ بود. دستهايم‌ مي‌لرزيد. به‌ پيمان‌ نگاه‌ كردم‌ با نگاهش‌ گفت‌: ديدي‌ گفتم‌ آقاي‌ شريعت‌ مي‌فهمد.    ديدي‌ گفتم!‌
در دلم‌ به‌ پيمان‌ فحش‌ دادم‌. اصلا او هم‌ مثل‌ آقاي‌ شريعت‌ فقط بلد بود ابروهايش‌ را تكان‌ دهد.   هنوز قلبم‌ به‌ شدت‌ مي‌تپيد  به‌ آقاي‌ شريعت‌ نگاه ‌كردم‌ درس‌ مي‌داد و نقاشي‌ مرا در دست‌ داشت‌.  يك‌ لحظه‌ نگاهمان ‌به‌ هم‌ تلاقي‌ كرد. او در كاغذ من‌ چيزي‌ نوشت‌ و يا اينكه‌ خط خطي‌ كرد. نفهيدم و نگاهم‌ را از او دزديدم‌ و سرم‌ را خم‌ كردم‌. با خودم‌ گفتم‌: حتما اسم‌ مرا روي‌ كاغذ مي‌نويسد تا آن‌ را به‌ آقاي‌ مدير بدهد. او هم‌ طبق ‌معمول‌ به من مي‌گويد: باز هم‌ كاريكاتور معلمها را كشيدي‌؟ دفعه‌ قبل‌ مگه‌ تعهد كتبي‌ ندادي‌؟ فردا اوليات‌ را به‌ مدرسه‌ مي‌آوري‌  والا حق‌ نداري‌ بيايي‌ مدرسه.  در همين‌ افكار بودم‌ كه‌ صداي‌ آقاي‌ شريعت‌ را شنيدم‌ كه ‌گفت‌: خوب‌ درس‌ امروز تا همين‌ جا...
صداي‌ زنگ‌ تفريح‌ و سروصداي‌ بچه‌ها بلند شد. سرم‌ را كه‌ بلند كردم‌ ديدم‌ آقاي‌ شريعت‌ به‌ طرفم‌ مي‌آيد. دستم‌ را به‌ صورتم‌ بردم‌ كه‌ اگر خواست‌ سيلي‌ بزند.  جلوي‌ درد را بگيرد.آقاي‌ شريعت‌ آمد و نزديكم‌ ايستاد و نگاهم‌ كرد...
يكدفعه‌ كاغذم‌ را كه‌ تا زده‌ بود به‌ طرفم‌ دراز كرد. كاغذ را از دستش‌ گرفتم‌ و باز كردم‌ باز نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌. قلبم‌ داشت‌ از كار مي‌ايستاد.  زبانم‌ بند آمده‌ بود. عرق‌ از روي‌ پيشاني‌ام‌ مي‌ريخت‌. ديدم‌ براي‌ چشم‌ و دماغ‌ و دهن‌ و ابرويي‌ كه‌ من‌ كشيده‌ بودم‌ او دوتا گوش‌ دراز و كله‌ و چانه‌ كشيده‌ بود و بعد سرش‌ را نزديك‌تر آورد و در گوشم آرام‌ گفت‌: خودتي‌. و رفت‌.

محمد علی محراب بیگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:1  توسط محراب  | 

لنز وايد را روي بدنه دوربين سوار كرد. سرعت را روي اتوماتيك گذاشت، اما درباره ديافراگم شك كرد. فكر كرد ميزان نورش چقدر است؟ چون غروب است پس بايد ديافراگم را بيشتر باز كند، نورش كه اندازه مشخصي نداشت. نه ديافراگم را تا آخرين حد بايد ببند تا اشعه اش فيلم را نسوزاند. اما آخر او كه معلوم نيست. چند بار ديافراگم را باز بسته كرد. شك داشت دو دل بود.  كاش دوربين تمام اتوماتيك داشت. اما مطمئن بود كه مي آيد. خورشيد مماس افق بود. آسمان ارغواني شده بود. صداهاي در دور و نزديك آسمان را روشن مي كرد. لحظه‌أي به فلاش فكر كرد. و به ياد آورد كه استادش هميشه توصيه كرد بود كه از فلاش استفاده نكند. و معتقد بود سوژه خودش بايد نور داشته باشد. لحظه آرزو كرد كه كاش هنگامي كه او مي خواهد عكس بگيرد يكي از همين صداها لحظه أي آسمان را روشن كند تا او بتواند عكس را بهتر بگيرد.

صداي سبز اذان در آسمان ارغواني اشباع شد.

محمد رو به او گفت: بازم دم اذوني دوربين دست گرفتي و رفتي روي خاكريز كه چي؟ بيا نماز داره شروع ميشه  اخوي. الان خط اشغال ميشه ديگه. پشت خط مي موني ها.

كه مرتضي گفت: منتظرم بياد. مطمئن هستم كه مياد. هميشه همين وقتا سوار اسب از توي افق مياد. امشب ديگه مي‌خوام عكسشو بگيرم. مي‌خوام يه عكس از آقام داشته باشم. و به دور دستها نگاه كرد. پرچم‌هاي سرخ رنگ يا صاحب الزمان در باد، مثل دل مرتضي بيقراري مي‌كردند. مرتضي به مرتفع‌ترين نقطه خاكريز رفت و به افق نگاه كرد.

برادرهاي رزمنده به طرف سنگري كه  مسجد بود مي‌آمدند. محمد پوتين‌هايش را درآورد و شير تانكر آب را باز كرد آب را به صورتش زد كه  نگاهش دوباره به مرتضي افتاد. انگار چيزي توجه‌اش را جلب كرد. دوربينش را بالا آورد و رو به افق دكمه دوربين را فشار داد. در خط افق مي‌چرخيد و دكمه دوربين را فشار مي‌داد. محمد بي‌اختيار به طرف بالاي خاكريز جايي كه مرتضي ايستاده بود دويد. هنوز در ميانه را ه بود كه صدايي در بالاي خاكريز آسمان ارغواني را زرد و نارنجي و سرخ كرد. و محمد دوباره به طرف بالاي خاكريز دويد. مرتضي تركش خورده بود. بدنش از خورشيد سرخ تر بود. بغلش كرد. توي دست هايش جا نشد. سرش را به طرف او چرخاند. چيزي گفت. نفهميد. گوشش را به لبهاي مرتضي چسبوند. فقط آخرين لغت رو شنيد كه گفت: ادركني.

و نگاهش به دوربين افتاد كه نوري از آخرين خاطره خورشيد در خود داشت.

تهران 15/7/1381

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:57  توسط محراب  | 

 

من بودم و آینه و قلم و دوات. سعی کردم خطم را در آینه ببینم. قوس حرف میم را خوب ننوشته بودم. دوباره نوشتم. بازم خوب نشد. باز نوشتم و نوشتم

به‌ آيينه‌ نگاه‌ كردم. چقدر عمق‌ آن‌ زياد بود. صداي‌ جوي‌ آب‌ مي‌آمد. از داخل‌ آيينه‌ باد وزيدن‌ گرفت‌. پنجره‌ها به‌ هم‌ مي‌خوردند. و صداي ‌غژغژ آن‌ بلند شد. پرده‌ توري‌ در هوا مي‌رقصيد. بلند شدم‌ كه‌ پنجره‌ راببندم. روي‌ حصير پنجره‌ همسايه ‌روبرو يك‌ قمري‌ لانه‌ كرده‌ بود. نگاهم‌ به‌ كوچه‌ افتاد. يك‌ دسته‌ گنجشك‌ وسط كوچه‌ مشغول‌ خوردن‌ تكه‌هاي‌ نان‌ افتاده‌ رهگذري‌ بودند.. عابري‌ از كوچه‌ گذشت‌. گنجشكها ناكام پرواز كردند. برگشتم‌ و نوك‌ قلم‌ را در دوات‌ كردم. خواستم‌ بنويسم‌ كه‌ نگاهم‌ به‌ آيينه‌ افتاد. چقدر تاريك‌ شده‌ بود. در سايه‌ روشن‌ و هواي‌ مه‌ گرفته‌ آينه‌ كسي‌ به‌ اين ‌طرف‌ مي‌آمد.  چشم‌هايم‌ را خيره‌ كردم‌ تا بهتر ببينم‌.  ولي‌ او را نشناختم. هنوز صورتش‌ واضح‌ نبود. بيشتر دقت‌ كردم. باز هم‌ نشناختم‌. هر كس‌ بود راه‌ رفتني‌ محكم‌ داشت‌. هر قدم‌ را با اطمينان‌ برمي‌داشت‌. نزديك‌تر شد. همراهش‌ نسيمي‌ آمد و يك‌ دسته‌ از موهايم‌ را به‌ روي‌ پيشانيم‌ انداخت‌ از اينكه‌ باد موهايم‌ را تكان‌ مي‌داد، حسي‌ خوشايند داشتم‌ و لذت‌ مي‌بردم‌. نوك‌ قلم‌ را در دوات‌ گذاشتم‌ و درآوردم‌ و اضافه‌ مركب‌ آن‌ را گرفتم. آن را روي‌ كاغذ گذاشتم‌. خواستم‌ بنويسم‌ ولي‌ باز هم‌ خراب‌ شد. كاغذ را كنار كاغذهاي‌ قبلي‌ انداختم‌. به‌ آيينه‌ نگاه‌ كردم‌.  آن‌ شخص‌ خيلي‌ نزديك‌تر شده‌ بود. چشمهايم‌ را از آيينه‌ برداشتم.‌ و با نگاهم‌ اطاق‌ را دور زدم‌. روي‌ طاقچه‌ كنار قرآن،‌ ديوان‌ حافظ بود. بلند شدم‌ و كتاب‌ را برداشتم‌. چشمهايم‌ را بستم‌ و با سرانگشت  بالهاي كتاب‌ را پرواز دادم‌.

        در نظر  بازي‌ ما  بيخبران‌ حيرانند            من‌  چنينم ‌ كه ‌ نمودم ‌ دگر  ايشان‌ دانند

        عاقلان  ‌ نقطه  ‌ پرگار   وجودند             ولي ‌عشق‌ داند كه‌ درين‌ دايره‌ سرگردانند

        جلوه‌گاه‌ رخ‌ او ديده‌ من‌ تنها نيست‌             ماه‌ و خورشيد همين‌ آيينه‌ مي‌گردانند

به‌ آينه‌ نگاه‌ كردم‌.  خيلي‌ نزديك‌تر شده‌ بود. ايستاد و مرا نگاه‌ كرد. نسيم‌ حالا تبديل‌ به‌ باد شده‌ بود. گاهي‌  مه‌ صورت‌ و اندام‌ او مي‌پوشاند و دوباره‌ كنار مي‌رفت‌. چشم‌هايم‌ را جمع‌ كردم‌ تا بهتر ببينم‌ ولي‌ باد نمي‌گذاشت‌.  بيشتر سعي‌ كردم‌.  مه‌ كنار رفت‌...

باد شديدتر شد قلم‌ را دوباره‌ برداشتم‌ و با قلم‌ تراش‌ آن‌ را تراشيدم‌ نوكش‌ را قطع‌ زدم‌ و نوشتم‌:

چون‌ قلم‌ در وصف‌ اين‌ حالت‌ رسيد...

ناگهان‌ باد بسيار شديدي‌ از درون‌ آينه‌ وزيد. و كاغذم‌ با باد از پنجره ‌بيرون‌ رفت‌.

محمد علی محراب بیگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:10  توسط محراب  | 


مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد. مثل‌ هميشه‌ و مثل‌ هميشه‌ در همان‌ ساعت‌ از صبح‌، كيفش‌ را دست‌ به‌ دست‌ كرد. سوز خنك‌ و سردي به‌ صورتش‌ خورد. ميني‌بوس‌ از انتهاي‌ خيابان‌ پيدا شد. و مدتي‌ طول‌ كشيد تا  جلوي‌ پاي‌ او بايستد. و او سوار شود. طبق‌ معمول‌ شلوغ‌ و جايي‌ براي‌ نشستن‌ نبود در وسط ميني‌بوس‌ ايستاد و كيفش‌ را ميان‌ دو پايش‌ گذاشت‌. بعضي‌ از مسافرين‌ هنوز بازمانده‌ خواب‌ صبحگاهي‌ را در چشم‌ داشتند. بيشتر مسافرين‌  مردان‌ و زناني‌ بودند كه‌ هروز در همين‌ ساعت‌ به‌ محل‌ كار خود مي‌رفتند. درست‌ در مقابل‌ مرد زني‌ بر صندلي‌ نشسته‌ بود كه‌ پوستي ‌سفيد، چشمان‌ عسلي‌ و موهاي‌ خرمايي‌ و پيشاني‌ بلند و بدني‌ فربه‌ داشت‌ و كتابي‌ در دست‌ و مشغول‌ خواندن‌ بود. مرد لحظه‌اي‌ كنجكاو شد. لغات‌ كتاب‌ با حركت‌ ميني‌بوس‌ تكان‌ مي‌خوردند. مرد چشم‌هايش‌ را خيره‌ و متمركز كرد. قسمتي‌ از متن‌ را خواند و كتاب‌ را به‌ خوبي‌ شناخت‌... زن ‌متوجه‌ نگاه‌ مرد به‌ كتاب‌ شد. نيم‌ نگاهي‌ به‌ او كرد و به‌ خواندن‌ ادامه‌ داد....
مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد مثل‌ هميشه‌ و مثل‌ هميشه‌ در همان‌ ساعت‌ از صبح‌ ميني‌بوس‌ از انتهاي‌ خيابان‌ پيدا شد و مدتي‌ بعد‌ جلوي‌ پاي‌ او ايستاد. مرد سوار شد. مثل‌ هميشه‌ شلوغ‌ بود و مرد ايستاد. نگاهي‌ به ‌مسافرين‌ كرد. همان‌ زن‌ ديروزي‌ را ديد كه‌ مشغول‌ مطالعه‌ همان‌ كتاب‌ ديروزي‌ بود. مرد بالا سر زن‌ ايستاد... زن‌ نگاهش‌ را از كتاب‌ برداشت‌ و مرد را نگاه‌ كرد. لحظه‌اي‌ كوتاه‌ درنگ‌ كرد و بعد به‌ خواندن‌ ادامه‌ داد...
مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد. مثل‌ هميشه. و مثل‌ هميشه‌ در همان‌ ساعت‌ و پس‌ از چند لحظه‌ سر و كله‌ ميني‌بوس‌ از دور پيدا شد. دقيقه‌اي‌ بعد  مرد سوار ميني‌بوس‌ بود و  باز همان‌ زن‌ را ديد ... اين‌ ديدارها ديگر جزئي‌ از برنامه‌ زندگي‌ مرد شده‌ بود. او هر روز صبح‌ رأس‌ ساعت‌ هفت‌ براي ‌رفتن‌ به‌ اداره‌ از خانه‌ خارج‌ مي‌شد. به‌ آن‌ طرف‌ خيابان‌ مي‌رفت.  سوارميني‌بوس‌ مي‌شد. و هميشه‌ آن‌ زن‌ را مي‌ديد گويا زمان‌ خروج‌ از خانه‌ آن ‌دو با كمي‌ تفاوت‌ يكسان‌ بود. زن‌ زودتر از او سوار ميني‌بوس‌ مي‌شد و بعد از او هم‌ پياده‌ مي‌شد. مرد به‌ ديدن‌ زن‌ عادت‌ كرده‌ بود و البته‌ با او صحبتي‌ نكرده‌ بود و تنها در مدت‌ پانزده‌ دقيقه‌اي‌ كه‌ همسفرش بود او را مي‌ديد. مرد كم‌ كم‌ سليقه‌ زن‌ را از كتابهايي‌ كه‌ مي‌خواند شناخته‌ بود. زن‌ رمان‌ مي‌خواند. و مرد بيشتر آن ‌كتاب‌ها را قبلا خوانده‌ بود. مرد هرگز حلقه‌اي‌ در دست‌هاي‌ زن‌ نديده‌ بود. همچنين‌ بوي‌ عطر زن‌ را مي‌شناخت‌ و به‌ آن‌ عادت‌ كرده‌ بود و آن‌ بو را  هر روز صبح‌ استشمام‌ مي‌كرد.
مرد عرض‌ خيابان‌ را طي‌ كرد مثل‌ هميشه‌.  اما زودتر از هميشه‌ چون ‌مي‌ترسيد دير شود و امروز به‌ ميني‌بوس‌ نرسد زيرا تصميم‌ خود را گرفته‌ بود. تا مثل‌ هميشه‌ در ايستگاه‌ هميشگي‌ پياده‌ نشود و با آن‌ زن‌ تا آخر خط برود. و بداند‌ مقصد زن كجاست. و به‌ او بگويد كه‌ كتاب‌هايي‌ كه ‌مي‌خوانده‌ است‌، را خوانده‌ و حتي‌ آن‌ كتابي‌ را كه يكبار زن‌ مي‌خوانده‌ و مرد تابحال‌ آنرا نخوانده‌ بود. را  خريده‌  و خوانده‌ است. مرد مي‌خواست‌ علاوه بر ديدن‌ و استشمام‌ عطرش‌ با او حرف‌ هم‌ بزند.
مرد نگاهي‌ به‌ ساعت‌ كرد. ده‌ دقيقه‌ به‌ هفت‌ بود. چقدر زمان‌ كند مي‌گذشت. لحظه‌اي‌ چشم‌هايش‌ را بست‌ و سعي‌ كرد جملاتي‌ را كه‌ بارها و بارها با خود تمرين‌ كرده‌ بود تا به‌ زن‌ بگويد را دوباره‌ مرور‌ كند. آن‌ حرفها را بار ديگر در تصورش‌ به‌ زن‌ گفت‌ و از جمله‌ آخر كمي‌ مبهوت‌ شد. سعي‌ كرد به‌ خود بقبولاند كه‌ كار‌ درستي انجام‌ مي‌دهد. سعي‌ كرد كه‌ عكس‌العمل‌ زن‌ را مجسم‌ كند. صداي‌ زوزه‌ بوق‌ يك‌ اتومبيل‌ او را به‌ خود آورد.  نگاهي‌ به ‌ساعت‌ كرد. هنوز پنج‌ دقيقه‌ به‌ هفت‌ بود. بوي‌ عطر زن‌ را به‌ ياد آورد و از آن ‌لذت‌ برد. زمان‌ كش‌ دار و كند، مي‌گذشت. بالاخره‌ از دور ميني‌بوس‌ از انتهاي خيابان ديده‌ شد. هيجان‌ سراسر وجود مرد را فرا گرفت. نمناكي عرق‌ را  در كف‌ دستهايش‌ حس‌ كرد. كيفش‌ را دست‌ به‌ دست‌ كرد.  از صد قدمي‌ براي‌ ميني‌بوس‌ دست‌ تكان‌ داد. ميني‌بوس‌ طبق‌ معمول‌ و مثل‌ هميشه‌ در رأس‌ ساعت‌ جلوي‌ پاهاي‌ او ايستاد. با دستهاي‌ عرق‌ كرده‌اش‌، دستگيره‌ در را باز كرد و سوار شد. ميني‌بوس‌ طبق‌ معمول ‌شلوغ‌ بود. به‌ زور از لابلاي‌ چند مسافر گذشت‌.  نگاهي‌ به انتهاي  ميني‌بوس‌ انداخت‌؛ ولي‌ زن‌ نبود. زن‌ همسفر او نبود. نيم‌ چرخي‌ زد تا شايد زن‌ را در رديف‌ آن‌ طرف‌ ببيند. ولي‌ باز هم‌ زن‌ نبود؛ و دوباره‌ به‌ اين‌ سمت‌ چرخيد. كه‌ سر و صداي‌ اطرافيان‌ و غرولند آنها بلند شد. عرق‌ سردي‌ برپيشاني‌ مرد نشست‌. فرياد زد: آقاي‌ راننده‌ نگهدار. اشتباه‌ سوار شدم.
محمد علی محراب بیگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:57  توسط محراب  | 

يك‌ غده‌ چربي‌ در كف‌ پام‌ بود كه‌ بايد عمل‌ مي‌شد. يك‌ عمل‌ سر پايي‌ و راحت‌. تنها ناراحتي‌ام‌ در بيمارستان‌، بوي‌ الكل‌ و صداي‌ نخراشيدة‌ اپراتور اطلاعات‌ بيمارستان‌ بود. حوصله‌ام‌ سر رفت‌; نمي‌دانستم‌ اين‌ يك‌ربع‌ باقيمانده‌ به‌ عمل‌ را چه‌ كار كنم‌. نگاهم‌ به‌ روزنامه‌ ورق‌ ورق‌ شده‌اي‌ روي‌ ميز سالن‌ انتظار افتاد. با بي‌حوصلگي‌ تمام‌ خم‌ شدم‌ و آن‌ را برداشتم‌. در تيتر آن‌ خبري‌ نبود.  بدون‌ هدف‌ آن‌ را ورق‌ زدم‌ كه‌ عكسي‌ در صفحه‌ تسليت‌ توجهم‌ را جلب‌ كرد. در همان‌ لحظه‌ پرستار صدايم‌ كرد كه‌ به‌ اتاق‌ عمل‌ بروم‌. فقط همان‌ صفحه‌ روزنامه‌ را برداشتم‌ و لنگان‌ لنگان‌ به‌ طرف‌ اتاق‌ عمل‌ رفتم‌. لحظه‌اي‌ ايستادم‌; عكس‌ را نگاه‌ كردم‌. زير عكس‌ نوشته‌ شده‌ بود:

با نهايت‌ تأسف‌ و تأثر درگذشت‌ اسف‌انگيز شادروان‌ داود  بيگي‌ را به‌ اطلاع ‌كليه‌ دوستان‌ و آشنايان‌ مي‌رساند. به‌ همين‌ مناسبت‌ مجلس‌ ختم‌ آن‌ مرحوم‌... ازتعجب‌ نمي‌دانستم‌ چه‌ كار كنم‌. اين‌ عكس‌ من‌ بود. باور نكردم‌. دوباره‌ متن‌ اطلاعيه‌ را مرور كردم‌. خيلي‌ عجيب‌ بود قلبم‌ به‌ شدت‌ مي‌تپيد. دست‌هايم‌ مي‌لرزيد و عرق‌ سردي‌ روي‌ پيشاني‌ام‌ نشسته‌ بود. حس‌ كردم ‌غده‌ چربي‌ كف‌ پايم‌ به‌ طرف‌ قلبم‌ حركت‌ مي‌ كند. پايم‌ لرزيد و جلوي‌ در اتاق‌ عمل‌  زمين‌ خوردم‌. پرستار به‌ طرفم‌ آمد.  سعي‌ مي‌كرد مرا بلند كند. سرم‌ گيج‌ مي رفت‌ و گلويم‌ خشك‌ شد. روزنامه‌ هنوز در دستم‌ بود; اما نمي‌توانستم‌ باور كنم‌ آيا اين‌ تنها يك‌ مشابهت‌ اسمي‌ و ظاهري‌ بود يا نه‌ ؟ دوباره‌ به‌ آن‌نگاه‌ كردم‌ لغات‌ حركت‌ مي‌ كردند  با تمام‌ قدرت‌ تمركز كردم‌. حتي‌ خانواده‌ام‌ هم‌ تسليت‌ گفته‌ بودند. دوباره‌ انتهاي‌ اطلاعيه‌ را خواندم‌:

حضور شما موجب‌ شادي‌ روح‌ آن‌ مرحوم‌ و امتنان‌ بازماندگان‌ خواهد شد.

از طرف‌ فرزندان‌: نگار و آرش‌ و همسر آن‌ مرحوم‌: ليلا فرهنگي‌.

شايد هم‌ من‌ مرده‌ام‌ و خودم‌ خبر ندارم

محمد علی محراب بیگی


 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:13  توسط محراب  | 

همه جا تاریک شد. نوری از پشت سر مرد تابید. مرد به دنبال چیز دیگری بود چیزی بجز عشق. شاید یک جور دوست داشتن. رها و بدون قید. رها تر از پرستو در آسمان. زن نمی دانست و شاید نمی فهمید. درک این مطلب برایش ناشدنی بود. و زمانی فهمید که دیگر دیر شده بود و این بار مرد رها شده بود. سیال و بدون وزن  در آسمان ها. مرگ مرد را  در بر گرفته بود.
همه جا روشن شد. چراغ های سالن سینما روشن شد. داوود به خودش آمد  بد جور متحیر فیلم بود. خودش را در فیلم دیده بود. احساس همدردی فراوانی با مرد فیلم داشت. سالن خالی شده بود و مرد همچنان در صندلی چسبیده بود. با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....
داود از سینما بیرون آمد. سوز سردی به پیشانیش خود. به تابلو سردر سینما چشم انداخت، قهرمان فیلم به دوردستها نگاه می کرد. داود به شب پیوست.
ده دقیقه ای مانده تا فیلم شروع شود، داوود بلیط را گرفت به تاریکی سالن داخل شد. شماره صندلی اش دو ردیف عقب تر از جای دیشبی بود. فیلم شروع شد. داود دلش می خواست  فیلم طور دیگری تمام شود. اما  نشد. باز هم با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.
فیلم تموم شده آقا....لطفا سالن را تخلیه کنید....
خیلی لجش گرفت. خود او هم می دانست که تموم شده. تمام این مدت به پرده  خیره شده بود و پلک هم نزده بود، هر چند که داستان فیلم را در این چند شب پیش دیده بود اما دلش می خواست زن فیلم، امشب مرد را درک می کرد، اما نشد. از سینما خارج شد و دوباره به سردر نگاه کرد و زن فیلم با آن نگاه مکارش که به مرد نگاه می کرد.
دوباره با صدای مسئول کنترل سالن به خود آمد.  این دهمین شب پیاپی بود که آخرین نفر از سالن خارج می شد. و هر بار مرد فیلم مرده بود. و داود نمی خواست که بمیرد.
هوا سرد بود. برف موهای داوود را سفید کرده بود. قدمهایش را تندتر برداشت تا زودتر به سینما برسد. شاید امشب پایان فیلم چیز دیگری باشد. دلش می خواست در سالن سینما بر سر زن فیلم فریاد بزند و بگوید: احمق چرا نمی فهمی....دلش می خواست مرد نمیرد.
از دور چراغ های سینما را دید. به سینما نزدیک تر شد. شدت برف بیشتر شده بود. چشمهایش به سر در سینما افتاد. لحظه ای خشکش زد. باورش نمی شد. دانه های برف بر سرش می نشستند. و او مبهوت مانده بود.
فیلم عوض شده بود و او نتوانسته بود کاری کند...

محمد علی محراب بیگی

آذز ماه هشتاد و پنج


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:1  توسط محراب  |